تب از پیشانی ات افتاد ، سر بر شانه ام بگذار
فرو رفت بغض بی بنیاد ، سر بر شانه ام بگذار
صدای خنده از دالان چشمانت رها گشته
لب خشکیده ات از بوسه ها پرباد ، سر بر شانه ام بگذار
ز گیسوی بلندت حلقه ها افتاده بر خوابم
به افسوس شعر میخواند باد ، سر بر شانه ام بگذار
تنت چون سرزمینهای مه آلود سرد و بی جان ست
به مرز دکمه هایت میرسد مرداد ! ، سر بر شانه ام بگذار
میان جنگل مویت هزاران دام بر پا شد
شکارت میشوم ای بهترین صیاد ، سر بر شانه ام بگذار
اگر از وهم اهریمن مرا بر کوه می رانی
هزاران ضربه بر کاخش زند فرهاد ، سر بر شانه ام بگذار
#سپهرام_بهرام
برچسب:
نویسنده: طاها نوری